X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

یک سوال!

اگر تا لحظه مرگ خود فقط فرصت یک تلفن زدن به شما داده می شد ، به چه کسی تلفن می زدید؟ چی می گفتید؟

این سوال از حدود 800 نفر (اعم از زن و مرد ، مجرد و متاهل) پرسیده شد ، حدود 730 نفر گفته اند ؛ با مادر و پدرم تماس می گیریم و می گویم: من دارم می میرم! فقط خواستم بگم؛ مادر (پدر) خیلی دوستت دارم . از زحماتت متشکرم ، خیلی دوستت دارم.

راستی! تا حالا چند بار بی بهانه (منظور از بی بهانه آن است که ما عادت کرده ایم منتظر بمانیم روز مادر یا پدر فرا برسد تا به صورت کلیشه ای و به گونه ای اجباری نه با عشق و اشتیاق خرید کادویی و صرف شامی و برگشت به خانه ...)

به راستی ، چند بار بی بهانه از روز مره گی دست کشیده ای و به کنار پدر و مادر رفتی و با شاخه ای گل ، چشم در چشمان ، انداخته و در آرامش و سکوت و با حوصله و عشقی وافر ، دستان چروکیده از رنجشان را بوسیده ای و گفته ای:

مادر (پدر) چه قدر دوستت دارم!

ممنونم ؛ به خاطر همه ی رنج هایت ، صبوری هایت

آن شیار های پای چشمانت،

آن چروک های صحرای صورتت

جای پای عصیان من است!

پدر (مادر)!

مرا ببخش! مرا ببخش!

این کودک بلند قد خود را ،

این خُرد ِ بی خِرَد را که هنوز سخت مشتاق عشق توام!

مرا ببخش! مرا ببخش!

 راستی ، تا حالا شده در شب تولدت_ به جاب انجام مراسم تکراری_از «مادر» یاد کنی و به خاطر درد و رنج عظیمی که در شب تولد تو کشیده ، به نوعی تشکر کنی و یا با گل واژه های محبت مرهمی بشی برای پدر به خاطر دلشوره هایش در آن شب پر اظطراب که در پشت در اتاق، شوق رویت حضور تو را در این جهان لحظه شماری می کرد!

خب حالا نگاهی به نوارهایت بینداز!

چند تا نوار داری؟50 تا ، 100 تا یا ...

می بینی؛ از همه خواننده ها داری!

حالا بگو: چند تا نوار (صدا یا تصویر) از پدر و مادرت داری؟

تعجب کردی نه! وقتی می بینی ، هیچی!

می پرسم چرا؟

راستی چرا ما به آنهایی که همه هستی مان را وامدارشان هستیم و از یک پیراهن به ما نزدیک ترند، آن قد بیگانه و دوریم!؟

باور کن؛ زمان غارتگر بزرگی است!

ناگهان، روزی با خبرت می کنن که بیا ، پدر یا مادرت...!

پنداری دنیا بر سرت خراب شده!

ساعاتی بعد، مغبون و محزون و دلشکسته و دلگیر در کنار مزارش می نشینی و به روزهایی می اندیشی که او به بلندای قرن ها ، چشم به در می دوخت تا شاید تو بیای! و وقتی که روز مره گی، دل مشغولی شیرینی برایت می شد، از دوری تو ، طاقت مادر سر ریز می شد ، شتابناک و شوقناک به تو تلفن می کرد تا عطر و بوی نیمه گمشده اش را بجوید و می گفت : می دونم عزیزم سرت شلوغه ، از تو بی خبر بودم ، فقط  می خواستم حالت را بپرسم ، بچه هایت خوبند؟ خب، مزاحمت نمی شم، خداحافظ عزیزم!

و تو هرگز نفهمیدی که خداحافظ یعنی چه!!

و آنگاه که خسته و خاکستری با نگاهی خیس به قاب عکس او می نگری ، کسی ضجه کنان در محراب دل تنهایت می سراید:

وقتی که بود، نمی دیدم!

وقتی می خواند ، نمی شندیم.

وقتی دیدم که نبود!

وقتی شندیم که نخواند.

چه غم انگیز است!

وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشید و می خواند و می نالد، تشنه باشی و نه آب!

و چشمه که خشکید،

چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی ، بخار شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمن آتش رویید و از آسمان آتش بارید.

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش!

و بعد ، عمری گداختن و از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!

و اکنون ، تو با مرگ رفته ای و من این جا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر شوم. 1

 

1-       کویر- دکتر شریعتی

برگرفته از کتاب کوچک پدر و مادر- محمود نامنی

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 12:46 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 15 نظر|

Design By : Night Melody