X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

توضیح اینکه نجف آباددر ۱۵ کیلومتری  غرب  اصفهان واقع شده است.

دنیا از گفته خراب می شود نه از کرده

هندوانه ای که چله بخوری ، تابستان نتیجه میدهد

شغال یا می دود یا عو می کشد

کاری که رسید به درمالی ، باید گذاشت و ورمالید

دیگی که برای من نجوشد ، می خوام سر سگ توش بجوشد

ما کی هستیم که غول کور رعیتمان است

کسی زنش بمیرد که خواهر زن نداشته باشد

چرا بلبل از غصه نمی میره که کلاغ سیاه جاش رو بگیرد

مردی که رسید به شصت سال باید بقچه حمامش را بست ، دختری که رسید به بیست باید  به حالش گریست

هرچه ادا ست مال آدم گداست

خر ما از کره گی دم نداشت

بنا که خشت خواست باید داد دستش

دختر همسایه هرچی چِل تر «  دیوانه تر»  برای ما بهتره 

عروس مردنی گردن خارسو را می گیرد

آرد گندم همه جا ، نان گندم جا تا جا

 اگر این کری مال این خر است ، خاکش به سر است

  از سر راه بروی کلاه پاره میشه ، از پا راه بروی گیوه

    سنگ مفت و کلاغ مفت

   به گدا چیزی نمی دهند لپش را که پاره نمی کنند

  چاه باید از خودش بوم داشته باشد

   باران بیاد ، وای به کلوخ ، برف بیاد وای به کلوخ

 مقنی همیشه ته چاه است

 گرسنگی نخوردی که پدر جد عاشقی است

بار سبک ، از بهشت آمده است

پول بده همسایه بخر

جواب سلام ، علیک است

جا تره و بچه نیست

تره به تخمش میره حسنی به باباش

چاقو ، دسته خودش رو نمی بره

  حرف ، حرف را می آورد

   دست شکسته ، وبال گردن است

   خدا خر رو شناخت ، شاخ ندادش

  سگ نگاه به دمش می کند و استخوان می جود

  صد خیال به دل مهمان است که یکیش به دل صاحبخانه نیست

  مهمان از مهمان بدش می آید صاحبخانه از هردوش

 مهمان خره صاحبخانه است

  یک سال بخور نان تره صد سال بخور نان کره

 آسیاب است و پسا

 یک سوزن به خودت بزن یک جوال دوز به مردم

 تا پا رو دم سگ نزاری ، واق واق نمی کنه

 تنبل نرو به سایه ، سایه خودش می آد

 اول چاه رو بکن بعد منارو بدوزد

 خر از پیغام آب نمی خوره

  خره وامونده معطل حُش است

امان از خونی که یک شب از روش بگزره

 

نوشته شده در سه‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 05:41 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 19 نظر|

 

 

نوشته شده در جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1385ساعت 12:09 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 11 نظر|

منار جنبان

این بنا به صورت یک بقعه و دو مناره است که بر روی قبر ( عمو عبدالله ) از زاهدان و صلحای معروف قرن هشتم هجری بنا شده است و سنگ قبر آن تاریخ 716 هـ .ق مقارن با اواخر سلطنت (اولیجاتیو) ایلخان مغول را نشان می دهد .ایوان منار جنبان یکی از نمونه های ابنیه سبک مغولی ایران است که از آن دوره کاشی کاری هایی نیز به یادگار دارد . مناره ها بعداُ و احتمالاُ در اواخر عصر صفویه به ایوان مزبور اضافه شده است و با حرکت دادن یکی از آنها دیگری نیز حرکت میکند .نکته جالب در این بنا قدیمی آن است که وقتی یکی از مناره هابه حرکت در آید  نه تنها مناره دیگر به حرکت در می آید بلکه تمامی این ساختمان مرتعش می شود . در حال حاضر, از این اثر تاریخی بشدت مراقبت می شود.

مناره راهروان

این مناره که در خارج از شهر اصفهان قرار دارد, یکی از آثار قرن ششم هجری است که تاریخ بنای آن را بعد از مناره های ”مسجد علی“ و ”ساربان“ حدس زده اند. این مناره از مناره های زیبای عهد سلاجقه است .

نوشته شده در جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1385ساعت 11:59 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 4 نظر|

 

این کاروان سرا در 52 کیلومتری جنوب اصفهان و در دهکده ای به همین نام قرار گرفته است. که به صورت چهار ایوانی و به شکل مستطیل بنا شده است. این کاروانسرا به احتمال زیاد در زمان شاه اسماعیل بنا گردیده است. اهمیت دیگر آن در بنا های متعدد ان مثل آسیاب ، نانوایی ، قهوه خانه و بازار است که در مجموع یک شهرک کوچک را در این جاده تشکیل می داده است .

نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1385ساعت 12:57 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 24 نظر|

 سلام

یه بازی هست که از شب یلدا شروع شده و به این صورته که هر کس یابد 5 تا اعتراف بکنه که کسی از اون ها خبر نداره (حالا می تونه 5 تا اتفاق هم باشه) و بعد 5 نفر از دوستانش رو  به  بازی دعوت کنه  . حالا پگاه ( بی خیال )  منو به این بازی دعوت کرده .

اعتراف می کنییییییییم:

1- من خیلی می خوابم (مثل خرس) و تنبل و بی نظم هستم اون قدر بی نظم و شلخته که به جای شستن جوراب هام به اون ها ادکلن می زنم ( به جون خودم عین حقیقته) یه نمونه دیگش این که یه وجب گرد روی مانیتور نشسته راستی یه روز هم  تو کمدم تار عنکبوت پیدا کردم .( یه روز خواهرم بهم گفت لباس هاتو از کف اتاقت جمع کن. بهش گفتم می خوام اونقدر لباس بریزم ببینم  اتاق منفجر می شه یا نه.)

2- بر عکس ظاهرم که همه فکر می کنن بد اخلاق و سنگدل هستم اما خیلی دل نازک و زود رنج هستم  فقط یکم ذره خجالتی ام به همین خاطر همه فکر می کنن بد اخلاق و مغرور هستم، اما اگه عصبی بشم .....

3- فکر می کنم 12 ساله بودم ، یه روز زمستونی  با دوستام رفتیم بیرون  و بستنی خوردیم چشمتون روز بد نبینه  فرداش یه سرمای حسابی خوردم که تا یک هفته نرفتم مدرسه اما جرات نکردم بگم واسه چی سر ما خوردم . تازه بد تر از اون این که عروسی عموم بود و من هم صدام درنمی اومد و خوابیده بودم.

4- بچه که بودم  اصلا سر و کاری با دختر جماعت نداشتم همیشه با پسرا بازی  می کردم ، شیطنت هم که حسابی می کردم . یک بارهم سرپسر همسایمون رو شکستم که کارش به بیمارستان کشید اما خدا رو شکر چیزیش نشد.( فکر کنم سال بعدش از محل ما رفتن خیلی دلم می خواد الان ببینمش ) اما حالا ساکت و آروم  هستم و کلا از آدم ها کناره گرفتم چه دختر چه پسر و فقط یه دوست دارم(شادی)

5- حدود 10 یا 12 سالم بود یه روز یا عموم ( 1 سال از من کوچیکتره) و دختر عموم که هم سن می خواستیم بریم خونه پدر بزرگم و چون تصمیم گرفتیم از راه فرعی که از یک باغ می گذشت بریم مسلح شدیم ،عموم یک عدد چکش و دختر عموم یه عدد کارد  میوه خوری برداشت و من چون خیر سرم تکواندو کار بودم مسلح نشدم خلاصه تو راه یکی ازهمکلاسی هام که حال روحی خوبی نداشت با برادر هاش به ما حمله کردند و من بی خیال تکواندو شدم و با دندان های مبارک یک گاز جانانه به دست براد دوستم گرفتم که نمیدونم دست اون خون افتاد یا دندون من ، دیگه از اون به بعد همکلاسیم هر وقت ما رو  می دید بهمون سلام می کرد و از یه گوشه رد می شد راستی از اون ماجرا ما به هیچکس هیچی نگفتیم .

این اعترافاتی که کردم با اینکه واقعیت داشت اما بیشتر حال و هوای دوران کودکی رو داشت اگه بخوام از دوران جوانی اعتراف بکنم حتی ازخودم هم خجالت می کشم چون الان خیر سرم یه ذره عقلم بیشتر شده اما قدر خیلی چیز ها رو نمی دونم ، قدرلحظه های عمرم ، قدر سلامتیم ، خونوادم و...

الان حسرت خیلی چیز ها رو می خورم ، دوران کودکی که از دست دادم ، فطرت پاکم و...

خوب منم چند تا از دوستام رو به بازی دعوت می کنم: شادی ( رنگارنگ) ، ابراهیم  (من از خدا تو رو می خوام ) ، حسین ( شهرارواح ) ، حامد ( در انتظار فردا) و خاطره ( خاطره کویر)

نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1385ساعت 09:34 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 31 نظر|

Design By : Night Melody