X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم زندگی کردن بیرون از بهشت اما با اون خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت اما بدون اونه!!

اولش فکر می کردم خیلی حرف می زنه اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین میشم.چقدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.

 

خاطرات آدم و حوا مارک تواین

نوشته شده در جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 12:10 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 11 نظر|

حکایتی از زبان حضرت مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است.

می گویند ایشان این حکایت را بسیار دوست می داشت و در موقعیت های مختلف آنرا نقل می کردند.

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی برای کار در باغش به کارگرانی نیاز داشت بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند.پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کردو آورد.آنها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آنروز در میدان حاضر نبودند این موضوع راشنیدند و برای کار به باغ رفتند.

روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدگرچه این کارگران تازه وارد غروب بود که رسیدند اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.

شبانگاه هنگامی که خورشید فرونشسته بود او همه کارگران را جمع کرد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد. آنهایی که از صبح مشغول به کار بودند آزرده شدند و گفتند: این بی انصافیست چه می کنید آقا؟؟ ما از صبح کار کردیم و اینها غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کارمی کنند بعضی هم که چند دقیقه ی پیش به ما ملحق شده اند و اصلا کاری نکرده اند.

مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کاری نداشته باشید آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟ کارگران یکصدا گفتند: نه این از دستمزدمعمولی ما بیشتر بوده است با وجود این انصاف نیست که کسانی که دیر رسیده اند و کاری نکرده اند مانند ما دستمزد بگیرند.

مرد گفت: من به آنها بخشیدم زیرا بسیار دارم حتی چند برابر این نیز چیزی از دارایی من کم نمی کند.من از استغنای خویش می بخشم شما بیش از توقعتان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید من در ازای کارشان نیست که به آنها مزد می دهم بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن بسیار دارم من از سر بی نیازیست که می بخشم.

حضرت مسیح بعد از نقل این حکایت فرمود:

بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند بعضی درست دم غروب از راه می رسند و بعضی وقتی کار تمام شده است.اما همه یکسان زیر چتر لطف الهی قرار می گیرند. شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده اش را نمی نگرد بلکه دارائی خویش را می نگرد او به غنای خود نگاه می کند نه به کار ما از غنای ذات الهی جز بهشت نمی شکفد باید هم اینگونه باشد.

بهشت ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته اند زیرا آنان آنقدر بخیل و حسودند که نمی تواند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.

برگرفته از یار وبلاگی

 

نوشته شده در جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 07:54 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 18 نظر|

Pاگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست.

Pبرای فهمیدن آینده گذشته را مرور کن ،پروانه گاهی فراموش میکند که زمانی کرم بوده است.

Pمسیر هزارکیلو متری هم با قدم اول آغاز می شود.

Pذهن تو باغچه است گل در آن باید کاشت.

Pهمه ی مردم جهان در یک چیز مشترک اند و آن این است که همه با هم تفاوت دارند.

Pدر بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز بیاموز.

P یادت باشه : فقط یک بار زندگی می کنی!!!

Pاگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد.

Pچارلی چاپلین:دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی هست. به جای آنکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.

Pاینگونه زندگی کنیم:ساده اما زیبا،مصمم امابی خیال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل.

Pلین اندروز :باید همیشه به خاطر داشته باشیم که دردها و رنج هایی که در این جهان تحمل می کنیم بی دلیل نیست. این جهان  مدرسه ای است به نام زمین که در آن ، راه رهسپاری به روشن شدگی را می آموزیم. 

Pمادام داستال:باید مواظب سه چیز باشیم؛1.وقتی تنها هستیم مواظب افکار خود.2.وقتی با خانواده هستیم مواظب اخلاق خود.3.وقتی در جامعه می باشیم مواظب زبان خود.

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 12:04 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 12 نظر|

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه میرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد:می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب،آتش های جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدارا دوست دارد؟

نوشته شده در جمعه 9 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 06:47 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 16 نظر|

سلام

یکی از دوستای خوبم این شعرها رو توی قسمت نظرات برام گذاشته بود که خیلی ازش تشکر می کنم...

سر راه بر پُل نوشتم یاسمین

روی برگِ گل نوشتم یاسمین

بر تن خورشید و ماه و کهکشان

چون نشانی از تو دیدَم، یاسمین

 

اسم تو ترانه وار نوشته شد

شعر من دیوانه ی نام تو شد

من به او حسادتم شد که چرا

شعر من هم تشنه ی کام ِتو شد

 

یاسمین گل پیش تو خار میشود

شاغل از عشق ِ تو بیکار میشود

انتظار و انتظار و انتظار

مُنزَوی در خانه بیمار میشود

 

بی تو ای طبیبِ درمان های من

ثانیه در انتظار سال میشود

با خُلوص ِ دِل نیَت کردم، بگو

چه نصیبِ صاحِبِ فال میشود؟

YYY

من مرغ آتشم

می سوزم از شراره این عشق سرکشم

چون سوخت پیکرم

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

آنگاه باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من

آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را

آغاز می کنم

پر باز می کنم

پرواز می کنم

نوشته شده در سه‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 06:53 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 8 نظر|

 

 

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود

 و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1386ساعت 07:01 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 11 نظر|

Design By : Night Melody