X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

دیروز و امروز امتحان داشتم( ترم تابستان)... دوستانی که سر جلسه امتحان از من دور افتاده بودند به حال دوستانی که کنار دست من بودند غبطه می خوردند و همه عاجزانه و ملتمسانه از من تقضای تقلب داشتند! ... من دیدم تقلب دادن کار درستی نیست، علاوه بر این که زحمات خودم و مشقاتی که برای درس خوندن، تحمل کرده بودم، زحمات همسر گرامی هم که موقع امتحانات من کار های منزل، از جمله شستن ظرف ها، را بر عهده می گیرد، نیز بر باد می رود... من تقلب ندادم و دوستان به زور گرفتند!  

پی نوشت نامربوط: خود آزاری یعنی این که با زبان روزه و شکم گرسنه، برنامه های شبکه me chef را ببینی.. که اگر کرم خاکی سوخاری با نان اضافه هم درست کنن، تو هوس می کنی و دلت می خواد...

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:09 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 12 نظر|

 

 

صحنه 1: چند روز پیش رفته بودم دکتر... که یک خانم  وارد شد .در حالی  یک بچه به بغل داشت و دست یک بچه ی دیگر هم توی دستهایش بود... بعد از صحبت هایش با منشی دکتر متوجه شدم که برای انجام تست بارداری به پزشک  مراجعه کرده!

(البته من چون کنار دست منشی نشته بودم، ناخوداگاه متوجه صحبت هایشان شدم...)

صحنه 2: حدود 3 سال قبل، توی ایستگاه اتوبوس با یک خانم تقریبا 19 ساله که یک بچه به بغل داشت، هم کلام شدم. می گفت : شوهرش گارگر نانوایی است و حقوقش 150 هزار تومان. خانه نداشتند و در منزل مادربزرگ شوهرش زندگی می کردند... بهش گفتم با این وضعیت چرا بچه دار شدی؟ .... گفت: شوهرم بچه خیلی دوست داشت.....

و من به این فکر می کنم که چون انسان دلش بچه میخواهد، باید بچه دار بشود؟ در حالی که شرایطش را ندارد..بچه که این همه مسولیت دارد... بچه ای که آینده می خواهد...بعضی وقت ها آدم ها به این فکر می کنند که: وضیعیت مالیمان خوب است پس  می توانیم چندین بچه داشته باشیم... پس تربیت بچه چه می شود؟

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 05:27 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

قسمتی از این پست 3 سال پیش نوشته شده است.

عرضم به خدمتون من تازگی ها به این ضرب المثل ایمان آوردم که کوزه گر باید توی کوزه ی شکسته آب بخوره.

ماجرا از این جا شروع می شه که، ما  nسال پیش موقعه ای که تازه تلویزبون رنگی به بازار آمده بود، یک تلویزیون خریدیم!

این تلویزیون ما ماجراهایی برای خودش داره ، یادم می آید، زمانی که توی بم  زلزله آمده بود ، تلویزیون ما نمی دونم چه مرگش شده بود که نه صدا داشت نه تصویر! همه ی ملت برای زلزله بم تاسف می خوردند و ما نمی دانستیم که بم زلزله آمده. این ماجرا گذشت... چند وقت پیش دوباره تلویزیون ما رنگ قاطی کرد، سفید رو قرمز نشان می داد!

خواهرم گفت: آخ جون بابا برایمان یک پلاسما می آورد ولی پدر گرام گفتند که: بشینید تا من پلاسما بیارم توی این خانه!  خلاصه تلویزیون این دفعه هم درست شد.

چند روز پیش نشسته بودیم داشتیم این سریال های آب دوغ خیاری تلویزیون رو نگاه می کردیم که یک دفعه تلویزیون خاموش شد ، اول گفتیم شاید برق قطع شده ولی نه مثل این که برق هستش و از شر تلویزیون راحت شدیم و داد کشیدیم هورااا تلویزیون مرد، الفاتحه! و اشک شوق توی چشم های همه جمع شد اما بعد از کالبد شکافی معلوم شد که نخیر تلویزیون سکته ناقص کرده.. به عبارت دیگر خود به خود خاموش شده ، همین جا بود که آرام سر جاهامون تمرگیدیم.

خلاصه اینکه تلویزیونمون قاطی کرده و یک دفعه خود به خود صداش بلند می شود و از پلاسما هم خبری نیست.

پدر جان من به عنوان اعتراض این مطلب رو این جا گذاشتم ، آخر این تلویزیون ما از تلویزیون هایی که توی سرشان می زند، که بد تره ، حالا درسته که خودت فروشنده ای اما کوزه گر توی کوزه ی شکسته آب می خوره نه توی تکه های کوزه!

تا این جا را سه سال پیش نوشته بودم. اما هنوز که هنوزه بابا این تلوزیون را دارد و چند وقت پیش صدای تلوزیون قطع شده بود اما به حول و قوه ی اللهی باز درست شد. یک بار هم همسر از همه جا بی خبر من تلوزیون را روشن کرده بود اما تلوزیون روشن نشده بود و بوی سوختگی ازش بلند شده بود. همسرم هم فکر کرده بود که  تلوزیون را سوزانده! در کمال ناباوری باز هم پدر تلوزیون را تعمیر کرد و هنوز تلوزیون به کارش ادامه می دهد!

نوشته شده در سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:01 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 7 نظر|

بنده با یک انسانی زندگی  می کنم که اصفهانی الاصل است و در اقتصادی بودن لنگه ندارد! چند روز پیش با این آقا به بازار رفتیم (البته بعد از اصرارهای زیاد من).از بخت خوب ایشان و از بخت بد من، لوله گاز در بازار ترکیده بود و بوی گاز فضا را معطر کرده بود! این انسان هم بهانه پشت بهانه می آورد که برگردیم، من از بوی گاز سرم درد می گیرد، الان ما هم منفجر میشویم و به هوا می رویم و...

خلاصه به خانه برگشتیم اما من تا حدودی به اهداف شومم رسیدم و خرید هایم را انجام دادم. اما نتوانستم در بازار گشتی بزنم. فکر کنم انسان های خسیس شانس دارند!

ممکن است درجه بدن این موجود از شدت گرما، به روی پشت بام برود اما کولر را روشن نمی کند، تا برق مصرف نشود. به حمام نمی رود تا آب مصرف نشود.

به آرایشگاه نمی رود تا پول اصلاح ندهد و از من می خواهد موهایش را کوتاه کنم. هرچقدر هم من میگویم: که مدل های مردانه را خوب نمیتوانم کوتاه کنم، به خرجش نمی رود. یک بار هم که مجبور شد کچل کند، چون جای پای من روی سرش مانده بود. اما دست بردار نیست.

البته گفته باشم، من هم دست کمی از ایشان ندارم....

خلاصه روزگاری داریم ما...

یادش بخیر 3 سال پیش هم، پستی به اسم "خساست؟!"  نوشتم.

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:43 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

Design By : Night Melody