X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

بچه که بودم، فکر می کردم که آدم بزرگا هیچ وقت اشتباه نمی کنند، فکر می کردم همه ی آدم ها پاک هستند.

بچه که بودم، فکر می کردم همه آدم بزرگ ها باید جیب هاشون پر از پول باشه و وقتی یک آدم را می دیدم که پول کمی توی جیبش بود  تعجب می کردم...

بچه که بودم، فکر می کردم همه ی آدم بزرگا نماز می خونن، روزه می گیرن و...

بچه که بودم، آدم ها برام خیلی بزرگ بودن،دنیا برام خیلی بزرگ بود...

بچه که بودم....

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389ساعت 03:08 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 6 نظر|

ما آدم ها همیشه عادت کردیم که به نداشته هایمان فکر کنیم و در حسرت آن ها باشیم. این باعث می شود از داشته هامون هم لذت نبریم و اصلا آن ها به چشممان نیایند...البته این خوب است که آدم تلاش کند و به چیز هایی که آرزو دارد برسد.... اما همیشه همه چیز آن طوری که ما می خواهیم نیست و قطعا کاستی هایی هم وجود دارد...

بعضی ها هم همیشه حسرت گذشته ها را می خورند و توی خاطراتشان غرق می شوند و یا نگران فردا ها هستند.. این اصلا خوب نیست، چون باعث می شود که از امروزشان غافل بشوند و از زمان حال لذت نبرند و یک روز هم حسرت این روز ها را بخورند...

نوشته شده در یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1389ساعت 05:14 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 6 نظر|

یک هفته ای سفر بودم اما دلم می خواهد باز هم سفر کنم... دلم می خواهد بروم به یک جای دور... یک گوشه ی دنج...همیشه توی خیالم تصور می کنم که از شهر فاصله بگیرم و بروم توی کوهستان زندگی کنم... دلم می خواد از آدم های اطرافم کناره بگیرم... بعضی وقت ها آدم ها هم برام تکراری می شن...

اگر آدم ، خودش تنهایی را انتخاب کند، بهتر می تواند با تنهایی و با خوش کنار بیاد....اما وقتی تنهات بذارن...حتی یک سرماخوردگی کوچک هم از پا درت می یاره... شاید فلسفه زندگی همین باشه...تنها به دنیا می آییم... تنها از دنیا می ریم...

نوشته شده در سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1389ساعت 11:28 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 8 نظر|

دوران دبستان یک همکلاسی داشتم که سطح  یاد گیریش پایین بود و معلم مان او را به من سپرده بود تا با او درس کار کنم. اما من هرچی برایش توضیح میدادم یاد نمی گرفت. من هم کتکش می زدم. بیچاره یک روز خسته شد و مادرش را به مدرسه آورد تا دادخواهی کند!  مدیر مدرسه هم گوش من را کشید تا دیگر گوش همکلاسی ام را نکشم!  بعد ها اون همکلاسی ام را به مدرسه استثنایی فرستادند...

اولین تقلب های من در سال چهارم دبستان انجام گرفت!  معلم چهارم دبستانم، میگرن داشت و یک روز در میان مدرسه نمی آمد .دانش آموز کنار دستی من هم زیاد تقلب می کرد و من تقلب کردن را از او یاد گرفتم و از این بابت مدیون او هستم!

کلاس پنجم، طبقه دوم مدرسه بودیم  و من هم برای این که از مدرسه رفتن طفره بروم، هر روز بهانه می آوردم که  پاهایم درد می گیرد از پله ها بالا بروم! (انگار یک پیرزن 90 ساله بودم!) آخه درسم خوب بود و حوصله نداشتم سر کلاس به حرف های تکراری معلم گوش بدهم...

آن روزها یک همکلاسی داشتم که او روزهایی که بعد از ظهری بودیم، سر کلاس می خوابید ، معلممان هم همیشه بهش میگفت ظهر ها کمتر آبدوغ  بخور تا سر کلاس خوابت نبره.. بیچاره روزهایی هم که دوغ نمی خورد، می خوابید.

رویا... مرضیه...مریم...فرزانه..هاجر...ستاره...همکلاسی های دوران دبستانم... یادشون بخیر...

نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1389ساعت 01:34 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

اول مهر سال 74 بود، مادرم گفت:  امروز باید  به مدرسه بروی. من هم از مادرم خداحافطی کردم و به سمت مدرسه دویدم.(اما نمی دانم چرا بچه های امروزی برای رفتن به مدرسه گریه میکنند؟)

سال اول دبستان، چون ریزه میزه بودم ،معلم من را نیمکت اول می نشاند. اما زنگ تفریح بچه های قلدر کلاس من را پرت می کردند نیمکت آخر. هرچی هم معلم دوباره منو  نیمکت جلو می نشاند باز فایده ای نداشت. آخر کلاس در و پنجره وجود داشت و من با دیدن مناظر بیرون لذت می بردم. کوه های اطراف که پوشیده از برف بود و ...

از همان ابتدا مظلوم بودم  اما درسم خوب بود. کلاس اول که بودم، برای روز معلم یک گلدان حسن یوسف بردم . اما بچه ها از پشت سر هلم دادند و من زمین خوردم و گلدان شکست و تکه هایش انگشتم را برید.

سال دوم دبستان که بودم، یک روز معلم مان گفت: فردا موهاتون را کوتاه کنید و موهای یکی از بچه ها که کرنلی بود را نشانمان داد و گفت : موهایتان باید تا این حد کوتاه باشد. فرد مذکور هم گفت : من با ماشین و شانه موهایم را زدم. خلاصه من به خانه رفتم و اصرار پشت اصرار که خانوممون گفته باید موهاتون را با ماشین بزنید..هرچی پدرم میگفت فردا برو آرایشگاه زنانه موهایت را کوتاه کن، من به خرجم نمی رفت. خلاصه، پدر گرامی، من را به سلمانی مردانه برد و موهایم را با ماشین زد.. فردایش توی مدرسه همه برایم شعر پر محتوای: کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه، را می خواندند! معلم مان هم فکر کرده بود من شپش دارم که کچل کردم و هروقت مادر  یک دانش آموز به مدرسه می آمد، موهای من را بهش نشان میداد و میگفت: اگر موهای دخترتان را کوتاه نکنید مثل این شپش می گیرد و باید کچل کند.( از این رفتار معلممان واقعا ناراحتم، این جوری شخصیت من را خرد می کرد...)

ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:06 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

Design By : Night Melody