X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

کاسب جماعت همیشه خاطراتی برای تعریف کردن ، دارند. چون که سر و کار آن ها با همه اقشار جامعه است. دیالوگ های زیر حاصل گپ و گفت اینجانب با کسبه محترم که از اعضای  فامیل مان می باشند، است.

خانم خریدار: ببخشید آقا، ماهی تابه ای که چند روز پیش خریدم ، غذا را دیر می پزد!

آقای فروشنده: (در حالی  که  می خندد) حتما شعله  گاز را زیاد نمیکنی.( بنده خدا ، نمی داند چه بگوید)

---

خانم خریدار: ببخشید آقا، زود پزی که به من فروختید، غذا را نمی پزد.

آقای فروشنده: خوب شما دقیقا چه کار کردید؟

خانم خریدار : من مواد آبگوشت را داخل زودپز ریختم و آن را سر طاقچه گذاشتم تا زود بپزد!

آقای فروشنده:!!!!!!!

----

خانم خریدار نسبتا محترم: ببخشید آقا، قابلمه  می خواستم.

 آقای فروشنده: شما هنوز بدهی قبلی تان را ندادید.

خانم خریدا نسبتا محترم ر: من؟ من؟ بدهی ام را ندانم؟ (و شروع به گریه کردن و فریاد سر دادن میکند)

آقای فروشنده: چرا خانم  شما بدهی تان را دادید.( و از ترس آبرو برگه ای که بدهی خانم روی درج شده را به هزاران قسمت مساوی تقسیم می کند.)

خانم خریدار نسبتا محترم: ( در حالی که کمی آرام شده) خوب 100 تا بشقاب هم می خواستم.

آقای فروشنده: کارخانه اش آتش گرفت!!!

----

خریدار: با کارت اینترنی که به من فروختید، به اینترنت وصل نمیشم.

فروشنده: چه مشکلی پیش آمد؟

خریدار: من کارت اینترنت را توی کامپیوتر گذاشتم اما هرچه صبر کردم به اینترنت وصل نشدم!(حالا خدا می داند کارت اینترنت را، کجای کامپیوتر  بخت برگشته گذاشته!)

فروشنده:!!!!!!!!

----

مشتری: ببخشید، می خواستم  شلوار من را گشاد کنید!

خیاط: می شود، اما من بلد نیستم  ( بیچاره، جوابی بهتر از این پیدا نکرده بود)

نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 01:11 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 8 نظر|

Design By : Night Melody