X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

اول مهر سال 74 بود، مادرم گفت:  امروز باید  به مدرسه بروی. من هم از مادرم خداحافطی کردم و به سمت مدرسه دویدم.(اما نمی دانم چرا بچه های امروزی برای رفتن به مدرسه گریه میکنند؟)

سال اول دبستان، چون ریزه میزه بودم ،معلم من را نیمکت اول می نشاند. اما زنگ تفریح بچه های قلدر کلاس من را پرت می کردند نیمکت آخر. هرچی هم معلم دوباره منو  نیمکت جلو می نشاند باز فایده ای نداشت. آخر کلاس در و پنجره وجود داشت و من با دیدن مناظر بیرون لذت می بردم. کوه های اطراف که پوشیده از برف بود و ...

از همان ابتدا مظلوم بودم  اما درسم خوب بود. کلاس اول که بودم، برای روز معلم یک گلدان حسن یوسف بردم . اما بچه ها از پشت سر هلم دادند و من زمین خوردم و گلدان شکست و تکه هایش انگشتم را برید.

سال دوم دبستان که بودم، یک روز معلم مان گفت: فردا موهاتون را کوتاه کنید و موهای یکی از بچه ها که کرنلی بود را نشانمان داد و گفت : موهایتان باید تا این حد کوتاه باشد. فرد مذکور هم گفت : من با ماشین و شانه موهایم را زدم. خلاصه من به خانه رفتم و اصرار پشت اصرار که خانوممون گفته باید موهاتون را با ماشین بزنید..هرچی پدرم میگفت فردا برو آرایشگاه زنانه موهایت را کوتاه کن، من به خرجم نمی رفت. خلاصه، پدر گرامی، من را به سلمانی مردانه برد و موهایم را با ماشین زد.. فردایش توی مدرسه همه برایم شعر پر محتوای: کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه، را می خواندند! معلم مان هم فکر کرده بود من شپش دارم که کچل کردم و هروقت مادر  یک دانش آموز به مدرسه می آمد، موهای من را بهش نشان میداد و میگفت: اگر موهای دخترتان را کوتاه نکنید مثل این شپش می گیرد و باید کچل کند.( از این رفتار معلممان واقعا ناراحتم، این جوری شخصیت من را خرد می کرد...)

ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:06 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

Design By : Night Melody