X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

راز آمدن

...بیش از یک ساعت به آمدنم نمانده بود. شادمانی توام با اضطرابی در چهره ی همه ی کسانی که برای آمدنم لحظه شماری می کردند موج می زد! گویا همه چیز از قبل مهیا شده بود. در میان جمعی که انتظارم را می کشیدند زنی بر خود می پیچید و از شدت درد فریاد می کشید ! او هم از آمدنم خوشحال بود ولی درد جانکاه امانش را گرفته بود به گونه ای که حتی نمی توانست برای لحظه ای هم که شده خوشحالی اش را ابراز کند...

دقایقی پس از آمدنم آن زن نفس راحتی کشید و به خواب عمیقی فرو رفت ! لحظه ای بعد چشمانش را گشود و از پرستاری که در کنار تختش ایستاده بود پرسید: او کجاست؟! پاره ی تنم کجاست؟!  عزیز دلم کجاست؟!

پرستار با لبخند رضایت جواب داد: کنار بسترت راحت خوابیده است!

راز آغوش

لبخد ملیحی بر لبان آن زن نقش بست و با احساس گرم گفت:« می خواهم او را ببینم» پرستار به سراغ من آمد.مرا با دستان پر احساس خود در بغل گرفت و سپس با تانی به آن زن سپرد! آن زن مرا گرفت و چنان در آغوش کشید که صدای «پوم-تاک» قلبش را شنیدم احساس عجیبی به من دست داد. اندکی بعد، آن زن با محبتی وصف ناپذیر ،شیره ی جانش را به کامم ریخت. این جا بود که دریافتم جسم و جانم هم زمان به تغذیه نیاز دارند! در حالی که احساس آرامش می کردم آن زن با صدایی گرم و دلنشین گفت: «نوش جانت مادر!»

راز آشنایی

آری ! کلمه ی مادر  راز آشنایی من با آن زن مهربان بود. زیرا این اولین باری بود که دریافتم او مادر و غمخوار من است. لحظه ای بعد مردی به سراغم آمد. او هم چهره ای بشاش و لبانی خندان اشت. مرا از مادر گرفت و بوسه ای گرم بر گونه ام نشاند و سپس مرا به آرامی به قلب خود نزدیک ساخت و با لحنی ارام و دلنشین گفت: «پدر فدای تو!» در همین لحظه بود که دریافتم آن مرد مهربان هم پدر من است!...

برگرفته از کتاب : راز یک علمه راز - محمد علی رضائیان

 

پ.ن

 

1- از مادر خوبم به خاطر هدیه ای که امسال بهم داد ممنونم ، واقعا غافلگیرم کردی مامان!

2- پگاه جون حالا دیگه هدیه ای که من قبلا واسه ملت می خریدم برا من می خری؟ دیگه هم داداشتو به خاطر اینکه می خواد لو بده چی واسم خریدی دعوا نکن! البته من که هنوز اون سنگ پا رو ندیدم  !

3- شادی خانوم به خاطر کادویی که با هم رفتیم و برام خریدی و هنوز بهم ندادیش ازت ممنونم!

4- صبا جون یه موقع به خودت زحمت کادو خریدن ندی ها! از داداش گلمون یاد بگیر!

5- الهه جون! جلو تر گفته باشم من شیرینی تولدم و قبولی کنکور رو با هم دادم!تو که می دونی من و شادی چقدر اقتصادی هستیم!

6- ۱۹ عدد مقدسیه- 19 مرداد  تولد ۱۹ سالگیم مبارک!

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1386ساعت 06:21 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 21 نظر|

Design By : Night Melody