X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

و هنگامی که شادی من به دنیا آمد

هنگامی که شادی من به دنیا آمد،او را دربغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم:"ای همسایگان،بیایید،بیایید و ببینید،زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است.بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می خندد بنگرید."ولی  هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم،تا هفت روز هر روز شادیم را ازبالای بام خانه جارمی زدم ولی هیچکس به من اعتنایی نکرد.من وشادیم تنها ماندیم نه هیچکس سراغی از ما گرفت و نه هیچکس به دیدن ما آمد.

آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید .آنگاه شادی من از تنهایی مرد.

اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم . ولی یاد، یک برگ پا یایزیست که چندی در باد نجوا می کند و سپس صدایی از او بر نمی آید.

جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در جمعه 3 آذر‌ماه سال 1385ساعت 10:32 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

Design By : Night Melody