چند روز پیش سفری به چادگان درغرب استان اصفهان داشتیم. هوا بسیار مطبوع بود. خوبی این سفر این بود که از قیل و قال شهر دور بودیم. در یکی از ویلاهای دهکده زاینده رود اقامت گزدیم، صبح ها از مسیر پر از دار و درخت تا کنار سد زاینده رود پباده روی می کردیم. و بعد، صبحانه ای دلچسب در هوای آزاد، نوش جان می نمودیم که از تناول آن سیر نمی گشتیم. در این دهکده پیست دوچرخه سواری تعبیه گشته بود در مسیری پر درخت. که یک طرف آن دره بود و یک طرفش کوه. و ما با دوچرخه سواری بسی حال نمودیم و در این بین پدر بچه ها با دوچرخه، جلویمان پیچید و ما تعادل خود را از دست دادیم و به کوه زدیم و دست ها و پاهایمان زخمی گشت. خداوند بهمان رحم کرد که به دره سقوط نکردیم و به ملکوت اعلی نپیوستیم.
شب ها تا نیمه های شب بیدار می ماندیم و بساط لهو و لعب به راه بود.. و حرکات جلف و موزون .
خلاصه بعد از سه روز تفریح و خوش گذرانی و جر و بحث با پدر بچه ها، به دیارمان باز گشتیم و دوباره به روزمره گی هایمان دچار گشتیم...
توصیف قشنگی بود
من واقعا کیف کردم
برای اینکه ریا نشود از مهارت هایت در والیبال ننوشتی؟
یاد حرکات چشم نوازت در والیبال که می افتم حظ میکنم!
اتفاقا نوشتم اما بعد پاک کردم. دیدم متن داره بی مزه می شه
سلام بانوی شرقی چطوری تو دختر
با خوندن نوشته هات یاد مستند راز بقا می افتم
نمیدونم چرا
د.باره بهت سر میزنم
فعلا بای بای
سلام
حالا این بد است یا خوب؟
سلام بانو
در پناه امام زمان باشی
اویی که آنقدر با فریاد میخوانندش
که هیچکس صدایش را نمیشود
قدم رنجه فرمودین و سر زدین به کلبه درویشی بنده
خیلی خوشحالم کردین
بازم بنده رو خوشحال کنید
آروزی موفقیت دارم واستون
هم خوبه هم بده در ئاقع میخواستم سر به سرت بزارم
سلام بانو ... خوش به حالت که رفتی مسافرت ... معلومه هم حالش رو داری و هم وضع مالی سرکار خوبه ... ما که بی حال و بی پول موندیم و ....
حسودیم شد. امیدوارم از حسودی چشمهام در نیاد
سریال مزخرفی است .