X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.

 

 

"خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد."

 

 

"صفت دوم: گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی."

 

 

"صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری، مهم است."

 

 

"صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است."

 

 

"و سر انجام، پنجمین خاصیت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هرکار در زندگی ات میکنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار میکنی، هشیار باشی و بدانی چه میکنی."

 

 

نوشته شده از کتاب: چون رود جاری باش

نویسنده:پائولو کوئلیو

لینک مطلب: خاطره کویر

 

نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 12:04 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 11 نظر|

کوچه ما عابر لالی دارد

شاید او هم هوس یک دهن آواز کند

مرحمی نیست که بر زخم زبان بگذارند

مگر عیسی برسد معجزه آغاز کند

نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 04:06 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 9 نظر|

 

اگر خوشبختی آسایش جسم و بی خیالی است ، پس خوشبخت ترین موجود نه یک زن و یا یک مرد است، بلکه امکان دارد یک گاو آمریکایی باشد..!

"ویلیام فلپز"

نوشته شده در سه‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 07:27 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 11 نظر|

یک سوال!

اگر تا لحظه مرگ خود فقط فرصت یک تلفن زدن به شما داده می شد ، به چه کسی تلفن می زدید؟ چی می گفتید؟

این سوال از حدود 800 نفر (اعم از زن و مرد ، مجرد و متاهل) پرسیده شد ، حدود 730 نفر گفته اند ؛ با مادر و پدرم تماس می گیریم و می گویم: من دارم می میرم! فقط خواستم بگم؛ مادر (پدر) خیلی دوستت دارم . از زحماتت متشکرم ، خیلی دوستت دارم.

راستی! تا حالا چند بار بی بهانه (منظور از بی بهانه آن است که ما عادت کرده ایم منتظر بمانیم روز مادر یا پدر فرا برسد تا به صورت کلیشه ای و به گونه ای اجباری نه با عشق و اشتیاق خرید کادویی و صرف شامی و برگشت به خانه ...)

به راستی ، چند بار بی بهانه از روز مره گی دست کشیده ای و به کنار پدر و مادر رفتی و با شاخه ای گل ، چشم در چشمان ، انداخته و در آرامش و سکوت و با حوصله و عشقی وافر ، دستان چروکیده از رنجشان را بوسیده ای و گفته ای:

مادر (پدر) چه قدر دوستت دارم!

ممنونم ؛ به خاطر همه ی رنج هایت ، صبوری هایت

آن شیار های پای چشمانت،

آن چروک های صحرای صورتت

جای پای عصیان من است!

پدر (مادر)!

مرا ببخش! مرا ببخش!

این کودک بلند قد خود را ،

این خُرد ِ بی خِرَد را که هنوز سخت مشتاق عشق توام!

مرا ببخش! مرا ببخش!

 راستی ، تا حالا شده در شب تولدت_ به جاب انجام مراسم تکراری_از «مادر» یاد کنی و به خاطر درد و رنج عظیمی که در شب تولد تو کشیده ، به نوعی تشکر کنی و یا با گل واژه های محبت مرهمی بشی برای پدر به خاطر دلشوره هایش در آن شب پر اظطراب که در پشت در اتاق، شوق رویت حضور تو را در این جهان لحظه شماری می کرد!

خب حالا نگاهی به نوارهایت بینداز!

چند تا نوار داری؟50 تا ، 100 تا یا ...

می بینی؛ از همه خواننده ها داری!

حالا بگو: چند تا نوار (صدا یا تصویر) از پدر و مادرت داری؟

تعجب کردی نه! وقتی می بینی ، هیچی!

می پرسم چرا؟

راستی چرا ما به آنهایی که همه هستی مان را وامدارشان هستیم و از یک پیراهن به ما نزدیک ترند، آن قد بیگانه و دوریم!؟

باور کن؛ زمان غارتگر بزرگی است!

ناگهان، روزی با خبرت می کنن که بیا ، پدر یا مادرت...!

پنداری دنیا بر سرت خراب شده!

ساعاتی بعد، مغبون و محزون و دلشکسته و دلگیر در کنار مزارش می نشینی و به روزهایی می اندیشی که او به بلندای قرن ها ، چشم به در می دوخت تا شاید تو بیای! و وقتی که روز مره گی، دل مشغولی شیرینی برایت می شد، از دوری تو ، طاقت مادر سر ریز می شد ، شتابناک و شوقناک به تو تلفن می کرد تا عطر و بوی نیمه گمشده اش را بجوید و می گفت : می دونم عزیزم سرت شلوغه ، از تو بی خبر بودم ، فقط  می خواستم حالت را بپرسم ، بچه هایت خوبند؟ خب، مزاحمت نمی شم، خداحافظ عزیزم!

و تو هرگز نفهمیدی که خداحافظ یعنی چه!!

و آنگاه که خسته و خاکستری با نگاهی خیس به قاب عکس او می نگری ، کسی ضجه کنان در محراب دل تنهایت می سراید:

وقتی که بود، نمی دیدم!

وقتی می خواند ، نمی شندیم.

وقتی دیدم که نبود!

وقتی شندیم که نخواند.

چه غم انگیز است!

وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشید و می خواند و می نالد، تشنه باشی و نه آب!

و چشمه که خشکید،

چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی ، بخار شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمن آتش رویید و از آسمان آتش بارید.

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش!

و بعد ، عمری گداختن و از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!

و اکنون ، تو با مرگ رفته ای و من این جا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر شوم. 1

 

1-       کویر- دکتر شریعتی

برگرفته از کتاب کوچک پدر و مادر- محمود نامنی

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 12:46 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 15 نظر|

 

زندگی...

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ,

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست, که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه, در دهان گس تابستان است.

زندگی, بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا,

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر,

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است.

زندگی گل به توان ابدیت,

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها,

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.

هرکجا هستم, باشم, آسمان مال من است.

پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من است…

سهراب سپهری

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت 07:50 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

 

چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم

 

که زمان ساز سفر میزند...!!

 

دست به دست هم دهیم

 

دلهایمان را یکی کنیم

 

بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم

 

باور کنیم ...

 

که همه خاطره ایم....

 

دیر یا زود همه رهگذر قافله ایم ...!

 

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1387ساعت 11:23 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 13 نظر|

 سلام ..

معذرت می خوام از دوستایی که نرسیدم بهشون سال نو رو تبریک بگم آخه سفر  بودم . اصل مطلب این که عمر سفر کوتاه .. هر جا باشی آخرش باید برگردی خونه ی خودت ... جایی که بهش تعلق داری شاید دنیا هم مثل یه سفر باشه... یا سفر کردن مثل دنیا؟

نوشته شده در جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1387ساعت 09:26 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 13 نظر|

۸۶. سال خوبی بودی... خداحافظ

نوشته شده در سه‌شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1386ساعت 03:44 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 25 نظر|

شیره را از حبه  انگور سرقت می کنند

شهد را از لانه  زنبور سرقت می کنند

 

دست مالیدم به خود ، چیزی سر جایش نبود

سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند

 

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند

سارقان با " کنترل از دور " سرقت می کنند

 

عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند

از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند

 

روز روشن ، زنده ها را از میان کوچه ها

مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند

 

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها

دود را از حقه  و افور سرقت می کنند

 

می برندت سوی خلوت ، می کنندت پشت و رو

با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند

 

جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند

کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند

 

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ

عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند

 

خواستم دنبال مأموری روم ، دیدم ولی

سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند 

نوشته شده در جمعه 3 اسفند‌ماه سال 1386ساعت 04:09 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 31 نظر|

 

*بزرگترین افسوس اینست که بخواهی اما نتوانی و به یاد آوری روزی را که

می توانستی اما نخواستی.

 

**وقتی از همه جا نا امید شدی برو توی کوه فریاد بزن که آیا هنوز امید هست؟؟؟؟؟ آن موقع خواهی شنید که هست.... هست..... هست

نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1386ساعت 08:36 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 7 نظر|

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 16 >>
Design By : Night Melody