X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

نتیجه شواهدی  که  به وسیله اینجانب به عمل آمده ، نشان می دهد که میزان حسادت در مردان بیشتر از زنان است. ما، زنان  فقط به موجودات زنده حسادت می کنیم در صورتی که مردان به اشیا بی جان هم حسادت می ورزند! حکایت زیر دال بر این ادعاست:

خواهر ما به ما یک قورباغه ی عروسکی هدیه داده است که ما این عروسک را بسیار دوست می داریم و آن را بسیار ناز و نوازش می کنیم. پدر بچه ها! ما را تهدید کرده که اگر به این رفتار ها ادامه دهیم، سر از تن عروسک نگون بخت جدا میکند. و شب گذشته بود که او را به زور از ما گرفت و به گوشه ای پرتاب نمود!

نوشته شده در جمعه 8 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 07:58 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 1 نظر|

روزهای محرم شاهد دسته های عذاداری هستیم که نوحه های خود را پیشکش امام حسین میکنند و دو روز گذشته شاهد دسته های شادی، که تنبک زنان، ترانه ی پر محتوای بشکن بشکن را تقدیم امام زمان خود می کردند!

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 11:40 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 1 نظر|

گفته اند که :رایانه بدون اینترنت همانند زنبور بی عسل است! چند صباحی بود از نعمت اینترنت محروم بودیم و این برایمان عذابی بود از کردگار که بر کله مبارکمان فرود آمده بود و اکنون شکر این نعمت را به جا می آوریم و سعی بر آن داریم که این نعمت را روی چشمان مبارکمان نگاه داریم.

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 07:28 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 1 نظر|

امروز بعد از یک سال و نیم ، قلم مو به دست گرفتیم  تا تراوشات  ذهن خلاقمان را بر روی بوم بیاوریم. حس بسیار لطیفی بهمان دست داد. از سر شوق نزدیک بود اشک از دیدگان مبارکمان جاری شود. بوی  رنگ  که به سر و مغزمان خورد دماغمان چاق گشت....

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 07:28 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 2 نظر|

بادام 

امروز جلوی آیینه قربان چشمان بادامی خود می رفتیم که هوس خوردن بادام کردیم،همین طور که مشغول شکستن بادام دو قولو بودیم ، به کله مان زد مقداری هم سورمه فرد اعلا از این بادام ها تهیه فرمایییم، و با خود اندیشیدیم در بین لوازمات آرایش رنگارنگ موجود در بازار چیزی بهتر از سورمه نمی باشد، که هم طبیعی ست و هم مفید برای چشم.

القصه پس از تهیه سورمه و استعمال آن چشمانمان زیباتر از چشمان آهوان گشت.

به خاطر فواید سورمه  طرز تهیه آن را برای مشتاقان طریق زیبایی در این محل قرار دادیم.

مواد لازم برای تهیه سورمه:(!)

بادام:به مقدار لازم

سنجاق: یک عدد

بشقاب از جنس فلز:یک عدد

کبریت:به مقدار لازم

آجر (هر چیزی که بتوان بشقاب را روی آن قرار داد): 2 عدد

ابتدا بشقاب را روی آجرها قرار میدهیم سپس  بادامی که از قبل شکسته شده را سر سنجاق قرار میدهیم و کبریت آن را آتش میزنیم و زیر بشقاب می گیریم تا بادام بسوزد، وقتی که با چند بادام این کار را انجام دادیم ، با یک تکه کاغذ کف ظرف میکشیم و سورمه ها را جمع آوری نموده و در ظرف مناسبی می ریزیم.

نکته: سوخته بادام ها برای تقویت ابروها بسیار مفید می باشد.(حداقل فایده اش این می باشد که در بین داروهای تقویت ابرو، بی ضررترین است)  

نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 01:34 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 7 نظر|

بعد از مدت ها تصمیم گرفتم وبلاگ را  به روز کنم. این مدت حرف هام را یا روی کاغذ می آوردم یا توی ذهنم مرور می کردم اما حال به روز کردن نداشتم.

یک روز توی تلویزیون با بچه ها مصاحبه می کردند و از آن ها میخواستند که آرزوهاشون را بگویند، من یاد دوران کودکی و یاد کارهای اون زمان افتادم، یادمه همیشه آرزو داشتم که یک خونه ی کوچیک برای خودم داشته باشم، یک زمین رو به روی خونمون بود همیشه می گفتم کاش می شد با آجر اون جا خونه ساخت و توی ذهنم اون خونه را تصور می کردم.

یادمه هر وقت با مامانم قهر می کردم ، همه ی وسایلم را توی یک چادر می ریختم و گره می زدم و چادر را به پشتم می انداختم که یعنی از اون خونه برم ، بعضی وقت ها دلم می خواست بچه بودم.

یادمه از همون اول زود رنج بودم و با دوستام قهر می کردم .

بعضی وقت ها دلم برای خونه ی قدیمیون تنگ می شه، دلم برای اون تابی که به در حیاط می بستیم تنگ می شه، دلم برای اون بن بست تنگ می شه ، برای عصر های تابستون که توی کوچه بازی می کردیم ، دلم برای انگور های قرمز باغچه ی خونمون تنگ می شه ، بعضی وقت ها هوس می کنم یعنی دلم می خواد توی اتاق کوچیک بالای پله ها برم و یک تکه موکت اون جا بندازم و بازی کنم ، چقدر دلم برای اون اتاق تنگ شده

یادمه بابا عصرهای تابستون وقتی که از سر کار بر میگشت، گیلاس و زرد آلو می خرید و ما توی حیاط اون ها را می شستیم و حیاط را آب پاشی می کردیم و دور هم میوه می خوردیم ، مزه اون میوه ها هنوز زیر دندونم است.

یادمه عصرهای تابستون یک مقدار آب توی آفتاب می گذاشتم تا گرم بشه و وسط حیاط آب بازی می کردم و خودم را می شستم، وای که چقدر  کیف می داد.

یادمه اون زمان زمستان اون قدر برف می آمد که یک هفته تعطیلات زمستانی داشتیم، یاد کاپشن قرمزم بخیر، یاد مدرسه ابتدایی بخیر، یاد اون روزهایی که بعد از مدرسه به اندازه 50 تومان از میوه هایی که دلم می خواست می خریدم، بخیر

کاش هنوز بچه بودم، کاش بچه بودم و بزرگترین ترس زندگیم این بود که زن عمو به خاطر شیطنت هایی که توی خونشون کردم دعوام می کنه... کاش بچه بودم و شب های تابستون وقتی برق قطع می شد با بابا می رفتیم و روی پشت بوم می خوابیدیم... دلم برای بابام تنگ شده...  

نوشته شده در سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388ساعت 10:04 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 4 نظر|

 

سلام بر بهار

که دستانش پر از شکوفه های سرخ وسپید است

سلام بر بهار که

از هر کجا که میگذرد رد سبزی به جای میگذارد ، ردی از زندگی

بهار می آید و طبیعت سبز و دلپذیر میشود

من با رودخانه ها آواز می خوانم

و پیراهن سبزم را میپوشم

و با ماهی های قرمز عکس یادگاری میگیرم

روز نو همان نوروز است

همان طنین هلهله و شادی وسفره سبز هفت سین

روز نو همان دیدار توست

و لحظه هایی که بوی سمنو می دهند

سبزترین خاطرات را زنده بدار

و از سردترین بدی ها بگذر

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1387ساعت 11:10 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 11 نظر|

 شعر از:محمد جاوید

شبی در خواب دیدم در پاسارگاد

فغان از گوشه قبری بلند است

به نزدیک آمدم دیدم که کوروش

پریشان حال و زار و دردمند است

دو پایش را ماساژ می داد و می گفت

که درد پا مرا کرده کلافه

ببین پیچیده ام از شدت درد

به دور هر دو پای خود ملافه

ز روماتیسم پایم در عذاب است

ندارم روز و شب آرامش و خواب

همه جای مزارم نم کشیده

شکایت را به که گویم از این آب؟

به برزخ روز و شب با پای دردی

از آن دکتر به آن دکتر روانم

ز پول دکتر و دارو و درمان...

خدا داند که زار و ناتوانم

یقین "جاوید" یادت هست این حرف:

بخواب آسوده، من بیدار هستم

گرفتم یقه ی گوینده اش را

به او گفتم ز تو بیزار هستم

اگر جان خودت بیدار بودی

کجا بر باد می شد تاج و تختت؟

همان سی سال و اندی خواب غفلت

بزد تیپای جانانه به بختت

مرا هم مثل خودت در خواب کردی

و اکنون زیر بنده آب بستند

و با احداث سد کذایی

دل اسطوره خود را شکستند!

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1387ساعت 06:05 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 6 نظر|

برای زندگی کردن ...

بسیار کم فرصت داریم

اما برای روزی که خواهیم رفت

از اینجا تا ابدیت!

قدر ثانیه های اندک زندگیت را بدان

شاید آن دنیا آنگونه که فکر میکنی نباشد!!!

(میلاد تهرانی)

نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387ساعت 11:19 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 2 نظر|

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در شنبه 18 آبان‌ماه سال 1387ساعت 01:57 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 7 نظر|

<< 1 2 3 4 5 ... 16 >>
Design By : Night Melody