X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

دوران دبستان یک همکلاسی داشتم که سطح  یاد گیریش پایین بود و معلم مان او را به من سپرده بود تا با او درس کار کنم. اما من هرچی برایش توضیح میدادم یاد نمی گرفت. من هم کتکش می زدم. بیچاره یک روز خسته شد و مادرش را به مدرسه آورد تا دادخواهی کند!  مدیر مدرسه هم گوش من را کشید تا دیگر گوش همکلاسی ام را نکشم!  بعد ها اون همکلاسی ام را به مدرسه استثنایی فرستادند...

اولین تقلب های من در سال چهارم دبستان انجام گرفت!  معلم چهارم دبستانم، میگرن داشت و یک روز در میان مدرسه نمی آمد .دانش آموز کنار دستی من هم زیاد تقلب می کرد و من تقلب کردن را از او یاد گرفتم و از این بابت مدیون او هستم!

کلاس پنجم، طبقه دوم مدرسه بودیم  و من هم برای این که از مدرسه رفتن طفره بروم، هر روز بهانه می آوردم که  پاهایم درد می گیرد از پله ها بالا بروم! (انگار یک پیرزن 90 ساله بودم!) آخه درسم خوب بود و حوصله نداشتم سر کلاس به حرف های تکراری معلم گوش بدهم...

آن روزها یک همکلاسی داشتم که او روزهایی که بعد از ظهری بودیم، سر کلاس می خوابید ، معلممان هم همیشه بهش میگفت ظهر ها کمتر آبدوغ  بخور تا سر کلاس خوابت نبره.. بیچاره روزهایی هم که دوغ نمی خورد، می خوابید.

رویا... مرضیه...مریم...فرزانه..هاجر...ستاره...همکلاسی های دوران دبستانم... یادشون بخیر...

نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1389ساعت 01:34 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

اول مهر سال 74 بود، مادرم گفت:  امروز باید  به مدرسه بروی. من هم از مادرم خداحافطی کردم و به سمت مدرسه دویدم.(اما نمی دانم چرا بچه های امروزی برای رفتن به مدرسه گریه میکنند؟)

سال اول دبستان، چون ریزه میزه بودم ،معلم من را نیمکت اول می نشاند. اما زنگ تفریح بچه های قلدر کلاس من را پرت می کردند نیمکت آخر. هرچی هم معلم دوباره منو  نیمکت جلو می نشاند باز فایده ای نداشت. آخر کلاس در و پنجره وجود داشت و من با دیدن مناظر بیرون لذت می بردم. کوه های اطراف که پوشیده از برف بود و ...

از همان ابتدا مظلوم بودم  اما درسم خوب بود. کلاس اول که بودم، برای روز معلم یک گلدان حسن یوسف بردم . اما بچه ها از پشت سر هلم دادند و من زمین خوردم و گلدان شکست و تکه هایش انگشتم را برید.

سال دوم دبستان که بودم، یک روز معلم مان گفت: فردا موهاتون را کوتاه کنید و موهای یکی از بچه ها که کرنلی بود را نشانمان داد و گفت : موهایتان باید تا این حد کوتاه باشد. فرد مذکور هم گفت : من با ماشین و شانه موهایم را زدم. خلاصه من به خانه رفتم و اصرار پشت اصرار که خانوممون گفته باید موهاتون را با ماشین بزنید..هرچی پدرم میگفت فردا برو آرایشگاه زنانه موهایت را کوتاه کن، من به خرجم نمی رفت. خلاصه، پدر گرامی، من را به سلمانی مردانه برد و موهایم را با ماشین زد.. فردایش توی مدرسه همه برایم شعر پر محتوای: کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه، را می خواندند! معلم مان هم فکر کرده بود من شپش دارم که کچل کردم و هروقت مادر  یک دانش آموز به مدرسه می آمد، موهای من را بهش نشان میداد و میگفت: اگر موهای دخترتان را کوتاه نکنید مثل این شپش می گیرد و باید کچل کند.( از این رفتار معلممان واقعا ناراحتم، این جوری شخصیت من را خرد می کرد...)

ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:06 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

دیروز و امروز امتحان داشتم( ترم تابستان)... دوستانی که سر جلسه امتحان از من دور افتاده بودند به حال دوستانی که کنار دست من بودند غبطه می خوردند و همه عاجزانه و ملتمسانه از من تقضای تقلب داشتند! ... من دیدم تقلب دادن کار درستی نیست، علاوه بر این که زحمات خودم و مشقاتی که برای درس خوندن، تحمل کرده بودم، زحمات همسر گرامی هم که موقع امتحانات من کار های منزل، از جمله شستن ظرف ها، را بر عهده می گیرد، نیز بر باد می رود... من تقلب ندادم و دوستان به زور گرفتند!  

پی نوشت نامربوط: خود آزاری یعنی این که با زبان روزه و شکم گرسنه، برنامه های شبکه me chef را ببینی.. که اگر کرم خاکی سوخاری با نان اضافه هم درست کنن، تو هوس می کنی و دلت می خواد...

نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:09 ق.ظ توسط بانوی شرقی| 12 نظر|

 

 

صحنه 1: چند روز پیش رفته بودم دکتر... که یک خانم  وارد شد .در حالی  یک بچه به بغل داشت و دست یک بچه ی دیگر هم توی دستهایش بود... بعد از صحبت هایش با منشی دکتر متوجه شدم که برای انجام تست بارداری به پزشک  مراجعه کرده!

(البته من چون کنار دست منشی نشته بودم، ناخوداگاه متوجه صحبت هایشان شدم...)

صحنه 2: حدود 3 سال قبل، توی ایستگاه اتوبوس با یک خانم تقریبا 19 ساله که یک بچه به بغل داشت، هم کلام شدم. می گفت : شوهرش گارگر نانوایی است و حقوقش 150 هزار تومان. خانه نداشتند و در منزل مادربزرگ شوهرش زندگی می کردند... بهش گفتم با این وضعیت چرا بچه دار شدی؟ .... گفت: شوهرم بچه خیلی دوست داشت.....

و من به این فکر می کنم که چون انسان دلش بچه میخواهد، باید بچه دار بشود؟ در حالی که شرایطش را ندارد..بچه که این همه مسولیت دارد... بچه ای که آینده می خواهد...بعضی وقت ها آدم ها به این فکر می کنند که: وضیعیت مالیمان خوب است پس  می توانیم چندین بچه داشته باشیم... پس تربیت بچه چه می شود؟

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 05:27 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

قسمتی از این پست 3 سال پیش نوشته شده است.

عرضم به خدمتون من تازگی ها به این ضرب المثل ایمان آوردم که کوزه گر باید توی کوزه ی شکسته آب بخوره.

ماجرا از این جا شروع می شه که، ما  nسال پیش موقعه ای که تازه تلویزبون رنگی به بازار آمده بود، یک تلویزیون خریدیم!

این تلویزیون ما ماجراهایی برای خودش داره ، یادم می آید، زمانی که توی بم  زلزله آمده بود ، تلویزیون ما نمی دونم چه مرگش شده بود که نه صدا داشت نه تصویر! همه ی ملت برای زلزله بم تاسف می خوردند و ما نمی دانستیم که بم زلزله آمده. این ماجرا گذشت... چند وقت پیش دوباره تلویزیون ما رنگ قاطی کرد، سفید رو قرمز نشان می داد!

خواهرم گفت: آخ جون بابا برایمان یک پلاسما می آورد ولی پدر گرام گفتند که: بشینید تا من پلاسما بیارم توی این خانه!  خلاصه تلویزیون این دفعه هم درست شد.

چند روز پیش نشسته بودیم داشتیم این سریال های آب دوغ خیاری تلویزیون رو نگاه می کردیم که یک دفعه تلویزیون خاموش شد ، اول گفتیم شاید برق قطع شده ولی نه مثل این که برق هستش و از شر تلویزیون راحت شدیم و داد کشیدیم هورااا تلویزیون مرد، الفاتحه! و اشک شوق توی چشم های همه جمع شد اما بعد از کالبد شکافی معلوم شد که نخیر تلویزیون سکته ناقص کرده.. به عبارت دیگر خود به خود خاموش شده ، همین جا بود که آرام سر جاهامون تمرگیدیم.

خلاصه اینکه تلویزیونمون قاطی کرده و یک دفعه خود به خود صداش بلند می شود و از پلاسما هم خبری نیست.

پدر جان من به عنوان اعتراض این مطلب رو این جا گذاشتم ، آخر این تلویزیون ما از تلویزیون هایی که توی سرشان می زند، که بد تره ، حالا درسته که خودت فروشنده ای اما کوزه گر توی کوزه ی شکسته آب می خوره نه توی تکه های کوزه!

تا این جا را سه سال پیش نوشته بودم. اما هنوز که هنوزه بابا این تلوزیون را دارد و چند وقت پیش صدای تلوزیون قطع شده بود اما به حول و قوه ی اللهی باز درست شد. یک بار هم همسر از همه جا بی خبر من تلوزیون را روشن کرده بود اما تلوزیون روشن نشده بود و بوی سوختگی ازش بلند شده بود. همسرم هم فکر کرده بود که  تلوزیون را سوزانده! در کمال ناباوری باز هم پدر تلوزیون را تعمیر کرد و هنوز تلوزیون به کارش ادامه می دهد!

نوشته شده در سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:01 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 7 نظر|

بنده با یک انسانی زندگی  می کنم که اصفهانی الاصل است و در اقتصادی بودن لنگه ندارد! چند روز پیش با این آقا به بازار رفتیم (البته بعد از اصرارهای زیاد من).از بخت خوب ایشان و از بخت بد من، لوله گاز در بازار ترکیده بود و بوی گاز فضا را معطر کرده بود! این انسان هم بهانه پشت بهانه می آورد که برگردیم، من از بوی گاز سرم درد می گیرد، الان ما هم منفجر میشویم و به هوا می رویم و...

خلاصه به خانه برگشتیم اما من تا حدودی به اهداف شومم رسیدم و خرید هایم را انجام دادم. اما نتوانستم در بازار گشتی بزنم. فکر کنم انسان های خسیس شانس دارند!

ممکن است درجه بدن این موجود از شدت گرما، به روی پشت بام برود اما کولر را روشن نمی کند، تا برق مصرف نشود. به حمام نمی رود تا آب مصرف نشود.

به آرایشگاه نمی رود تا پول اصلاح ندهد و از من می خواهد موهایش را کوتاه کنم. هرچقدر هم من میگویم: که مدل های مردانه را خوب نمیتوانم کوتاه کنم، به خرجش نمی رود. یک بار هم که مجبور شد کچل کند، چون جای پای من روی سرش مانده بود. اما دست بردار نیست.

البته گفته باشم، من هم دست کمی از ایشان ندارم....

خلاصه روزگاری داریم ما...

یادش بخیر 3 سال پیش هم، پستی به اسم "خساست؟!"  نوشتم.

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:43 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 5 نظر|

*دیروز تصمیم گرفتم بعد از خوردن سحری ، نخوابم .هم به این خاطر که با معده پر نخوابیده باشم و هم درس خوانده باشم و خودم را برای امتحانات ترم تابستان آماده کنم. آن لحضات همه چیز برایم خواب را تداعی می کرد. اول که مجبور بودم بین پلک هام چوب کبریت بگذارم تا باز بمانند. چون هر پلکی  که می زدم ، دلم نمی خواست چشم هایم را باز کنم. کلمات کتاب جلوی چشم هایم ر÷ه می رفتند. و به ازای هر خطی که می خواندم ، دقایقی به گوشه اتاق خیره می شدم. صدای تیک و تاک ساعت برایم حکم لالایی را داشت. آخر سر هم کتاب را به گوشه ای پرتاب کردم و برای این که حداقل غذایم هضم شود شروع کردم طول و عرض اتاق را راه رفتن. این وضعیت تا ساعت 6 صبح بیشتر دوام نداشت و بعد از آن تا ساعت 12 خوابیدم!!!

** فیلمی شبکه یک میگذارد به اسم در مسیر زاینده رود. توی این فیلم خیلی تابلو ادای لهجه اصفهانی را در می آورند. زن فرهاد که فقط حروف "ج" و "چ" را غلیظ ادا می کند. آقای سماوتی هم فکر می کند فقط باید حرف فتحه را کسره و ضمه را "او" ادا کند. به هر حال حالمان از حرف زدنشان به هم می خورد.

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 02:09 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 9 نظر|

سد زاینده رود 

چند روز پیش سفری به چادگان درغرب استان اصفهان داشتیم. هوا بسیار مطبوع بود. خوبی این سفر این بود که از قیل و قال شهر دور بودیم. در یکی از ویلاهای دهکده زاینده رود اقامت گزدیم، صبح ها از مسیر پر از دار و درخت تا کنار سد زاینده رود پباده روی می کردیم. و بعد، صبحانه ای دلچسب در هوای آزاد، نوش جان می نمودیم که از تناول آن سیر نمی گشتیم. در این دهکده پیست دوچرخه سواری تعبیه گشته بود در مسیری پر درخت. که یک طرف آن دره بود و یک طرفش کوه. و ما با دوچرخه سواری بسی حال نمودیم و در این بین پدر بچه ها با دوچرخه، جلویمان پیچید و ما تعادل خود را از دست دادیم و به کوه زدیم  و دست ها و پاهایمان زخمی گشت. خداوند بهمان رحم کرد که به دره سقوط نکردیم و به ملکوت اعلی نپیوستیم.

شب ها تا نیمه های شب بیدار می ماندیم و بساط لهو و لعب به راه بود.. و حرکات جلف و موزون .

خلاصه بعد از سه روز تفریح و خوش گذرانی و جر و بحث با پدر بچه ها، به دیارمان باز گشتیم و دوباره به روزمره گی هایمان دچار گشتیم...

نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 02:03 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 9 نظر|

کاسب جماعت همیشه خاطراتی برای تعریف کردن ، دارند. چون که سر و کار آن ها با همه اقشار جامعه است. دیالوگ های زیر حاصل گپ و گفت اینجانب با کسبه محترم که از اعضای  فامیل مان می باشند، است.

خانم خریدار: ببخشید آقا، ماهی تابه ای که چند روز پیش خریدم ، غذا را دیر می پزد!

آقای فروشنده: (در حالی  که  می خندد) حتما شعله  گاز را زیاد نمیکنی.( بنده خدا ، نمی داند چه بگوید)

---

خانم خریدار: ببخشید آقا، زود پزی که به من فروختید، غذا را نمی پزد.

آقای فروشنده: خوب شما دقیقا چه کار کردید؟

خانم خریدار : من مواد آبگوشت را داخل زودپز ریختم و آن را سر طاقچه گذاشتم تا زود بپزد!

آقای فروشنده:!!!!!!!

----

خانم خریدار نسبتا محترم: ببخشید آقا، قابلمه  می خواستم.

 آقای فروشنده: شما هنوز بدهی قبلی تان را ندادید.

خانم خریدا نسبتا محترم ر: من؟ من؟ بدهی ام را ندانم؟ (و شروع به گریه کردن و فریاد سر دادن میکند)

آقای فروشنده: چرا خانم  شما بدهی تان را دادید.( و از ترس آبرو برگه ای که بدهی خانم روی درج شده را به هزاران قسمت مساوی تقسیم می کند.)

خانم خریدار نسبتا محترم: ( در حالی که کمی آرام شده) خوب 100 تا بشقاب هم می خواستم.

آقای فروشنده: کارخانه اش آتش گرفت!!!

----

خریدار: با کارت اینترنی که به من فروختید، به اینترنت وصل نمیشم.

فروشنده: چه مشکلی پیش آمد؟

خریدار: من کارت اینترنت را توی کامپیوتر گذاشتم اما هرچه صبر کردم به اینترنت وصل نشدم!(حالا خدا می داند کارت اینترنت را، کجای کامپیوتر  بخت برگشته گذاشته!)

فروشنده:!!!!!!!!

----

مشتری: ببخشید، می خواستم  شلوار من را گشاد کنید!

خیاط: می شود، اما من بلد نیستم  ( بیچاره، جوابی بهتر از این پیدا نکرده بود)

نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 01:11 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 8 نظر|

چند روز پیش یاد یکی از کارهای دوران کودکیمان افتادیم. آن روزها یک مغازه ی میوه فروشی سر کوچمان بود.نمیدانیم،ما از کجا متوجه این موضوع شده بودیم که ،این میوه فروش به پدرمان بدهکار است.خلاصه هر دفعه می رفتیم  و از او خرید می کردیم و پولش را نمیدادیم و می گفتیم باشد بابت بدهی که به پدرمان داری. یک روز پدرمان عصبانی به خانه آمد و بهمان گفت : تو که مایه ی پول را کُپ کردی!*

نتیجه می گیریم که ما از همان دوران کودکی فضول بودیم!

*یک اصطلاح. کنایه از این که اصل چیزی را از بین بردن.

نوشته شده در شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 02:57 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 4 نظر|

<< 1 2 3 4 5 ... 16 >>
Design By : Night Melody