X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

 

آرزو داشت ، گشواره ی قشنگی داشته باشد که وقتی با دوستانش به صحبت و بازی می پردازد ، گوشواره ها با تکان سرش به حرکت و رقص در ایند، به این سو و آن سو بروند و برقی از شوق بزنند و زیبایی شان را با درخشش خود به همگان نشان دهند.

با افکار قشنگش دوان دوان به سو مادر شتافت و به او گفت: « مادر جان ! خواهش می کنم برایم یک گوشواره بخرید . من هم قول می دم که وقتی بزرگ شدم ، پول هایم را جمع کنم و پول گوشواره را به شما بدهم . »

آن قدر از مادر خواهش کرد که سر انجام مادر گفت: « حالا که این قدر اصرار می کنی فردا برایت یک گوشواره می خرم.»

از خوشحالی زد زیر خنده و صورت مادر را غرق در بوسه کرد. آن شب تا صبح خواب گوشواره می دید. گوشواره های رنگارنگ در خیالش خم شدند و به او تعظیم می کردند.

سر انجام روز موعود فرا رسید و با شور و اشتیاق تمام به مادر گفت: « مادر عزیزم ! وقت وفای به عهد است.»

اما مادر بدون درنگ پاسخ داد: « ما پولمان کجا بود دختر ؟! برو دیگر هم این قدر سماجت نکن!»

نگاهش در دستان مادر که لباس زن همسایه را کوک می زد ، جا ماند . قلبش به شدت شکسته بود و صدای شکستن قلبش ، به همراه اروزهای دور و درازش را به وضوح می شد شنید. به سوی حیاط خاکی خانه دوید . پشتش را سخت به درخت بید کوبید. دو برگ از درخت بر زمین افتاد . لبخندی بر لبانش نقش بست . برگ ها را برداشت و با قطره های بلوری اشکش ، ان ها را به گوش هایش چسباند. در ان وقت او گوشواره ای از برگ درخت بید داشت.

فائزه پیازچیان

نوشته شده در سه‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1386ساعت 02:19 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 15 نظر|

Design By : Night Melody