X
تبلیغات
رایتل


























بانوی شرقی

 

به نام او که همین نزدیکی هاست

 

"کوکب خانم" زن با سلیقه ای بود،وقتی که من  بچه بودم ،کوکب خانم یکی از شخصیت های ذهن من شد،وقتی که بزرگ شدم،گاهی که فکر می کنم بزرگ شده ام با خودم می گویم:آخر نیمرو درست کردن برای مهمان هم سلیقه می خواهد؟اما کوکب خانم همچنان برای من با سلیقه ترین زن دنیاست،حتی اگر مهمانهایش را باماست و نیمرو پذیرایی کند ."ریزعلی خواجوی"هنوز دهقان فداکار ذهن من است. قهرمانی که از شخصیت همه قهرمان هایی که بعد ها رمان هایشان را خواندم پررنگ تر ماند برای من هنوز هم داستان فداکاری ریز علی خواجوی در خط راه آهن مانداگار ترین داستان دنیاست.هنوز هم انتظار آمدن حسنک برای من هیجان دارد گرسنه و تشنه ماندن مرغ و خروس هایش،گاو و گوسفند هایش و صدای بع بع و  ماع ماع و قد قد و...بچه که بودم هیچ وقت به این فکر نمی کردم که چرا به جز حسنک کسی نبود که به داد حیوان ها برسد و هیچ وقت به این فکر نکردم که مگر حسنک کس و کاری نداشت ؟بچه که بودم فقط برای رسیدن حسنک لحظه شماری می کردم و با آمدنش خیالم راحت می شد!برای من هنوز آن شخصیت ها زنده اند هما دختری که دندان لقش افتاده بود(و دختر خنده رویی بود)."پطرس"،پسرکی که با انگشت سبابه اش جلوی سوراخ سد را می گرفت و مردم شهری را از خطر سیل نجات می داد (و همیشه برایم قهرمانی دست نیافتی بود).و مردی که در باران آمد (و هیچ وقت نفهمیدم آن مرد که بود).هنوز گربه ای که توی صفحه های اول کتاب کلاس اول دبستان با گلوله ای نخ بازی می کرد و بچه هایی که با روش های مختلف می خواستند توپشان را از بالای درختی پایین بیاورند برایم زنده ترین انیمیشن دنیا ست.انمیشنی که در صفحات کتاب صامت و ثابت بودنداما در ذهن من حرکت می کرد،حرف میزد.و آن خطوط،خطوط بی معنی که من باید آن ها را می نوشتم تا بعد ها برایم بخشی از یک حرف شوند و معنا پیدا کنند...هنوز هم فکر می کنم اول باید بگویم"کتاب"بعد بگویم "من یار مهربانم،دانا و خوش بیانم"و بعد از "از من مباش غافل من یار مهربانم"باید بگویم عباس یمینی شریف،طوری که انگار عباس یمینی شریف هم جزئی از بیت آخر آخر شعر است.

یادش به خیر،هر روز صدای گام هایمان اولین عابر کوچه های آشنا میشد.11 سال پشت نیمکت های چوبی کلاس با کیف وکتاب هایی لبریز ازخاطره گذشت،بارهاوبارها،زیر نورمهتاب می نشستیم و با ماه قصه ی آن دخترک فقیررا که روی پاکت های سیمان مشق می نوشت و هر شب به تعداد ستاره های آسمان نمره می گرفت زیر لب تکرار می کردیم.بارها و بارها پشت نمیکت های چوبی خاطره های شیرین زنگ های تفریح را روی کتاب ها و ورق های دفترمان حک میکردیم.یادش به خیر،روز های کودکی،حس زیبای دبستانی بودن!یا ابتدایی بودن؟ایتدایی،کلمه ای که هیچ گاه معنی اش را نفهمیدیم. یادش به خیر روزهایی که با بهانه ای کوچک لب هایمان،لبخندی به گل می نشست کیفمان را دردست می فشردیم و به مدرسه می رفتیم .

یادش به خیر آن روز هایی که به خاطر ننوشتن مشق هایمان رنگین کمن بهانه را می آوردیم.نمی دانم؟!یادت هست؟آن روز های خوب مدرسه را؟یادت هست دعواهای نشستن به روی نیمکت اول را؟یادت هست حسادت هایمان را به دختری که معلم دست نوازشگر خود را بر سرا او می کشید؟یادت هست هر زمان که اولین برف می نشست همه دور پنجره کلاس جمع می شدیم؟یادت هست نقاشی هایمان را که پر بود از خانه هایی کوچک با پنجره ای رو به آفتاب؟یادت هست کتاب های نو تمیزمان را در اول سال و کتاب های پاره مان را که در آخر سال تمام عصبانیتمان را بر سر آنها خالی کرده بودیم؟یادت هست کتاب کبری نه ببخشید کبرا را،که تا همیشه خیس بود و انار را که صد دانه یاقوت در دل خود جمع کرده بود؟و من که چند بار خواستم بشمارم دانه ها را ولی نتوانستم و به صد دانگی انار ایمان آوردم.یادت هست ژاله را؟چقد آب پای گل خود ریخت تا پژمرده نشود،و ما که هر چه فکر کردیم اسم دیگری که "ژ"داشته باشد را به خاطر نیاوردیم!یادت هست گله ای را که گرگ به آنها حمله کرده میکرد و سگ گله چه شجاعانه دفاع می کرد!یادت هست آش رشته را!وه که چه درس خوشمزه ای بود!مزه کشکش هنوز زیر زیانم است!یادت هست چقر بابا به ما آب داد و نان!و هر چه باز هم می خواستیم باز هم می داد!9 ماه تمانم بابا به ما آب داد و نان !و هنوز هم می دهد!غذای لذیذ را چطور؟آن ابگوشت سنتی و قدیمی!یادت هست آن خواهر و برادر که سفره را انداختند تا مادر آبگوشت لذیذ را بیاورد(راستی اسمشان چه بود؟)راستی می دانی که دیگرخواهر یا برادر کلاس اولی ات آبگوشت را غذای لذیذ نمی داند و به جای آن مادر داستان برای کودکانش قرمه سبزی لذیذ پخته است؟

شعر زیبای" خوشا به حالت ای روستایی"می دان که آن را حفظی.راستی!کدام یک از شما می تواند بدون غلط،با آهنگ زیبا و دلنشین خانم معلم،حروف الفبا را از اول تا آخر بخواند و بعد از نون . واو ،ه،ی، خیلی محکم بگوید تشدید!چقدر زود گذشت 11 سال،گویی همه هفده،هیجده سالگی مان پشت میزها،روبه روی تخته سیاه با معلم و با دفتر نمره کلاس که تک تک بچه ها دور خود جمع کرده بود خلاصه شد. چقدر زود گذشت 11 سال مثل برق،مثل باد!یادش به خیر آن حرف های قشنگ،یادش آن چوب بلندی که همیشه در آرزوی نخوردنش بودیم.یاد واکسن هایمان،چقدر گریه می کردیم و می لرزیدیم و بعد...چقدر می خندیدیم،یاد آن شکلات هایی که قول می دادند اگر مانند بچه های خوب واکسن بزنیم بهمان می دهند و هیچ وقت هم ندادند،راستی راستش را بگو از چند واکسن فرار کرده بودی کجای مدرسه پنهان شده ای؟چقدر زیبا بود آن فریاد ها و آن بازی های کودکانه ای که در حیاط مدرسه می کردیم .چقدر زیبا تر بود آن دویدن هایی که اگر ناظم مدرسه گوشمان را نمی کشید لذتی نداشت!یادش به خیر برف بازی ها و سر خوردن بر روی یخ ها!شب هایی که تا 1 دانه برف می دیدیم درس و مشق رابه امید تعطیل بودن فردا رها می کردیم و صبح هایی که گر چه می دونستیم مدرسه تعطیل است به بهانه مدرسه و برای برف بازی و دویدن بر روی زمین پوشیده از دانه های سپید و پرتاب گلوله های برف به در خانه و تکان دادن درخت ها به روی سر همکلاسی و هزاران شیطنت دیگربه طرف مدرسه راه می افتادیم با چکمه هایی که تا 5 سال هم برایمان بزرگ بود و تا می خواستیم بدویم از پایمان در می آمد یا جلویش که خالی بود خم می شد و با صورت به زمین می  افتادیم و صورتمان مثل لبوهای داغ لبو فروش کنار مدرسه قرمز می شد .یادش به خیر بینی های سرخمان که همیشه خدا از روز اول مهر تا پایان خرداد مثل شیر آب پارک مدرسه که همیشه باز بود،آبریزش داشت و مادرم که همیشه دستمالی به طول5/0 متر و عرض 25 سانت را به زور در جیب های بزرگ مانتویم می چپاند و می گفت که دماغت نشتی دارد و من که هیچ وقت نفهمیدم یعنی چه ؟

از نوروز ها و عید های کودکی چیزی یادت هست؟روزهایی که از آنها بوی کفش نو در ذهنمان مانده است و صدای خش خش لباس نو که روز اول عید با هیجان می پوشیدیم لباسی که آستین هایش تا زانو هایمان می رسید وپاچه های شلوارش را باید 5-6تا تا می زدیم تا شاید بر زمین نکشد یاد اسکناس های نویی که از لای قرآن در می آمد،یاد مهمانی و مهمانی دادن،یاد آجیل ها و شیرینی و پسته های در بسته و به هم دندان درد !

یادت هست چقدر به عروسک های پارچه ات گوش زد می کردی که وقت طلاست و خودت همیشه در آخرین ساعت های روز جمعه،به خاطر انجام ندادن تکلیف هایت یا روبه گریه بود یا در حال دعوا شدن بودی یا اینکه همتان خانوادگی داشتید تکلیف می نوشتید.

افسوس که آن دوران درس جواب دادن هایی که نفس را در سینه هامان حبسمی کرد گذشت چقدر در دل ،با خدایمان حرف می زدیم !چقدر قول می دادیم و چقدر به خاطر انجام ندادن قول های قبلی مان از خدا معذرت می خواستیم!چقدر آن لحظه های شیرین زیبا بود چقدر خداوند مهربان!

دیگر گذشت آن زمان که سوار سر سره های عشق می شدیم و لحظه هامان به دور از رنگ و ریا می گذشت.آن زمان چه ساده بودیم که برای چند النگوی پوسته پوسته شده طلایی به بچه های کوچک فخر می فروختیم حالا همه آن روز های خوب رفته اند و زیر چتر خاطره پنهان شده اند دیگر هیچ وقت برای عروسک هایمان لالایی نخواندیم دیگر هر گز قاصدکی مهمان دست هایمان نشد،همه این ها به خاطر این است که ما بزرگ شده ایم .باید بدانیم که اگر روزی دست های سنگین زندگی انگشتان ظریفمان را رها کرد نباید از پا افتاد و نشست باید در این روز های آخر به همکلاسیمان بگوییم گرچه سرنوشت بی رحم است گر چه روزی مارا با هم آشنا کرد روزی دیگر وادارمان می کند تا ریشه های نهال دوستی را که سال ها با محبت آبش داده ایم و با نگاه هایمن تابیده ایم با دستانمان قطع کنیم،ولی دوست من بدان همیشه به یاد روز هایی که در کنار هم روی یک نیمکت می نشستیم رویاهای کودکانه ام را مرور خواهم کرد.چه روز هایی که با هم آب و بابا را زیر لب زمزمه می کردیم و اگر من در شمارش گوسفند ها انگشت کم می اوردم،انگشت های تو را قرض می گرفتم و چه روزهایی که تند تند با هم جدول ضرب را زا بر میکردیم و چه روزهایی که با خانواده آقای هاشمی در درس مدنی هم قدم می شدیم و چه روز هایی که کوه ها و دریاچه ها را در نقشه جغرافیا به هم نشان می دادیم و بعد برای تمام شدن امتحانات نهایی(که چقدر ما را از این امتحانات ترسانده بودند) لحظه شماری می کردیم چه وقتی که پا به راهنمایی گذاشتیم و سیاهی مقنعه ها و تیرگی مانتوها چشمانمان را به درد می آوردو چه وقتی که یزرگ شدیم و ،قد کشیدیم و بعد دبیرستانی شدیم . فراموشت نمی کنم وقتی در سال اول تند تند با هم  در مورد قانون آینه ها حرف می زدیم و آنان را برای هم می کشیدیم و وقتی در دایره مثلثاتی غرق می شدیم و به خاطر یاد گرفتن لفظ sinوcosبر خود می نالیدیم گر چه هیچ از آنها سر در نمی آوردیم. سال دوم دبیرستان سالی که دوباره به دبستان باز گشتیم و مقنعه های شیری سر کردیم!چه شیرین بود!سالی که دوستان دیگرمان از ما جدا شدند و هر یک به راهی رفتند و ما هم به راهی!سال سوم چه زیبا بود خواندن حسابان حجیم که حاظر بو دیم ده ها بار آن را امتحان دهیم ولی یک بار هم تاریخ نخوانیم چقدر بر سر مسائل فیریک و شیمی بحث می کردیم و عاقبت جواب هر دویمان اشتباه بود همکلاسی!در این دنیا چه می ماند که در فردا های دور نگاه های دیروز را معنا دهد؟در طلوع یا غروبی به زندگی سلام می دهی و با گریه های بی امان خود پا بر این جهان می نهی! روزگارانی را بی خبرمی دوی و هیچ ازغم اطراف در تو نیست مشت در چادر مادر ،فشرده ای و برای عروسکی که در بازارچه دیده ای گریه می کنی،ده تومانی ای را که پدر به تو داده بود تا با آن شکلات بخری به گدای سر کوچه می بخشی و وقتی تکه ای گچ لای انگشتان کوچکت جای گرفت یاد می گیری که دیگر نباید برای آب نبات چوبی دختر همسایه گریه کنی در آن هنگام که قلم همه احساساتت را بر روی سپیدی کاغذ ریخت می دانی که باید باری از زندگی را در کوله بار تقدیرت بر دوش کشی ودر نهایت روزی خواهد رسید که در انتهای تمام خاطرات می نشینی وبه آخرین لحظه ها به یاد گار گذشته می اندیشی!مامان آب داد ،بابا نان داد ،آه می بینی فقط یک خاطره می ماند آری!امشب دیگر مامان یادش می رود برای خوراکی زنگ تفرح فردا در کیفم تکه ای نان وپنیرگذارد،بی بی در جیبم کشمش بریزد وبابا به روی تاقچه ی کنار دریک سکه 5 تومانی برایم بگذارد.

 

حرف های ما هنوز ناتمام         تا نگاه می کنی   ،وقت رفتن است،    باز هم حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی،           لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ،ای،دریغ و حسرت همیشگی،            ناگهان چقدر زود دیر می شود !

نویسنده: فردوس                  

 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1386ساعت 04:02 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 14 نظر|

Design By : Night Melody