X
تبلیغات
زولا


























بانوی شرقی

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد ازاو پرستاری کردم و با مهروملاطفت نگاهش داشتم .اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از اندوه بودند زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود. هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند وگوش می دادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت .هرگاه من واندوهم با هم راه می رفتیم،مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گران مایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم .ولی اندوه من مرد چنان که همه چیز های زنده می میرند ومن تنها ماندم که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.

اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند .هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند ، هرگاه هم در کوچه می آیم کسی به من نگاه نمی کند.فقط در خواب صدایی می شنوم که با دل سوزی می گویند: "ببینید این خفته همان مردیست که اندوهش مرده است".

برگرفته ازکتاب پیامبر و دیوانه ازجبران خلیل جبران

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1385ساعت 10:25 ب.ظ توسط بانوی شرقی| 0 نظر|

Design By : Night Melody